همین جوری
از اتفاات خوب رفتم مسافرت کلی خرید کردیم همین >دیگه اینکه فکر هیچ پسری تو سرم نیست
کمی میخام به خودم برسم به درس به عقایدم اما دیگه مثل قبل دنبال عشقولی بودن اینا نیستم تا
خودش بیاد
کلی ادم شدم حا لا این ادم شدنم بر میگرده به ۱ ماه مریض شدنم که همین باعث شد برم سمت اون
کسی که همه چیز دست اونه بعضی مواقع سختیها به ادم درس میدن کلاسم رو هم شروع کردم
نازی پسرا چه خجالتین اخیییی ومن خودمم همینجورم اما خوب <یه عروسی توپم رفتیم اما من چون
بیمار روحی جسمی بودم نتونستم قر بدم همه باهام قهر کردن از لباسم خوشم نیومد خیلیییی
پوشیده بود انگار این افغانیای با حجاب مامان بابا نمیزارن و اینا اها دوستمم که ......زیاد دیگه با هم
نیستسم یعنی نبودیم بیخیالش تو این مدت چقد فهمیدم ماما بابای خوبی دارم خدایا شکرت