تبليغاتX
کوزت 3
کوزت 3

همین جوری

گل ارکید الیا
خندم میگره میخاستم دیگه نیام اما چقد اتفاقات افتاد که من فهمیدم چقد بچه بودم تو سال ۸۶

از اتفاات خوب رفتم مسافرت کلی خرید کردیم همین >دیگه اینکه فکر هیچ پسری تو سرم نیست

کمی میخام به خودم برسم به درس به عقایدم اما دیگه مثل قبل دنبال عشقولی بودن اینا نیستم تا

خودش بیاد

کلی ادم شدم حا لا این ادم شدنم بر میگرده به ۱ ماه مریض شدنم که همین باعث شد برم سمت اون

 کسی که همه چیز دست اونه بعضی مواقع سختیها  به ادم درس میدن کلاسم رو هم شروع کردم

نازی پسرا چه خجالتین اخیییی ومن خودمم همینجورم اما خوب <یه عروسی توپم رفتیم اما من چون

بیمار روحی جسمی بودم نتونستم قر بدم همه باهام قهر کردن از لباسم خوشم نیومد خیلیییی

پوشیده بود انگار این افغانیای با حجاب مامان بابا نمیزارن و اینا اها دوستمم که ......زیاد دیگه با هم

نیستسم یعنی نبودیم بیخیالش تو این مدت چقد فهمیدم ماما بابای خوبی دارم خدایا شکرت

نوشته شده توسط کوزت جون در شنبه 24 فروردین1387 | موضوع:
میخام بنویسم
من میخام بیامدلم خاست بنویسم

چه گذشت بر من این مدت چه گذشت

دوست ندارم گله کنما اما

خدا خیلی کمکم کرد واسه تشکر از خدا اومدم اینجا بگم

خدایا شکرت

نوشته شده توسط کوزت جون در چهارشنبه 21 فروردین1387 | موضوع: